در عطش دیدار تو سوختم یک بار دیگر همچو شمع
از انتظار دیدنت رنگ و رو را باختم
باشد که بیایی و غبار از چهره ام پاک کنی
شاید اگر تو امدی من را نبینی اما بدان بر سر خاکم نوشتم
یارا امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب
آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو
نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده
ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی
اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می
کند درشگفتم من نمی
پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی
سفر راه
عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا
؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
نوشته شده توسط شقایق در جمعه هفتم بهمن 1390 |
اتل متل یه عالمه غم دارم باز تو دلم یه جایه تاریک دارم نمیدونم چکار ه ام که باز تو رو کم دارم کاشکی بیای به کلبمون سر بزنی این دل غمزده رو خوشحالش کنی کاشکی بیای

نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 |
اربعین به معنای چهلم است.
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیست و چهارم دی 1390 |

یک دو سه شروع شد
از بس میان دلبستگی به تو عادت کردم نمیدانم که چه بر سرم آمد
هر روز در آیینه دنبال نشانی می گردم که چهره ام را تشخیص دهم نمیدانم چه کسی به آیینه گفت که نهانش کن
در پیاله ای لبریز از آب نگریستم باز هیچ ندیدم
دست بردار نیست گویی دیگر نیازی به چهره غمگینم نمی بینی به قدری گریستم که اشک چهره ام راپاک کرد
تیک تیک می شنوی هنوز صدایی از میان تکه گوشتی به نام قلب می آید
ضجه ای میزند نمیدانم چیست اما از بس نالیده صدایش از قعر چاه به گوش میرسد رنگش نگون گشته سیاه سیاه
ای وای که باید قفل این کلبه متروک را بگشاید هیچ نمی دانم زبان قادر به گفتن راز کلبه دل نیست دلی که به وسعت دریا بود و چشمانی که به دوردست ها می نگریست شمع وجودی که تا صبح به امید سپیده می سوخت و آرام گریست ، رازهایی که در کنج دل بود:
شیشه بخار گرفته ای که وقتی بر رویش نوشتم
دوستت دارم آرام گریست
و ساحلی که ردپایی از عشق
به جا مانده بود ,و غروبی که رنگش طلایی بود
به شقایقی که در میان کویر ایستاده بود
و روزی که تا خود صبح دعا کردم
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم دی 1390 |
ای والاترین با تو می گویم راز این دل
دردمند را از جدایی از عشق از تنهایی با تو می گویم که تنهاترین تنهایی

از روزگار بی مروت از دنیای فانی به تو می گویم از سنگینی جسم از تشنه گی روح آری با تو که با عظمتی با تو که کوهی با تو که تنها با منی در منی از دیدگان خون می چکد برای دیدن تنها امید روزگارانم لحظه شماری می کنم از بی باکی دل از ترس از اینه نگاهت از دریچه امید از پرتگاه غم از ابر اسمانی دلت از آنچه که اه نمیدانم این دل خون را چگونه تسلی دهم ای زمانی که مهر سکوت بر لبانت زده ای ایا نمی بینی یتیمان دل را ایا نمی بینی درد را آیا نمی بینی از اسمان خونین رنگ طفلان بی پدر را چگونه ای دنیا رحم نمیکنی و باز در خود می پیچم و این روزگار بر من رحم نمی کند

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه چهارم دی 1390 |




کاش چنین حیران نبودم کاش زبان قادر به سخن بود اما در برابر عظمتت هیچ نمی توان گفت وای بر دل خونین



و باز چشم بر هم نهادم و تورا دیدم که چگونه غریبانه در خیال من پای نهاده ای کاش بیایی!!!




نوشته شده توسط شقایق در شنبه سوم دی 1390 |
در کوچه های بارانی در پی دیروزها به دنبال تو میگردم
به کدامین سرا روانه شوم میدانی؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه بیستم آذر 1390 |
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 |
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سوم فروردین 1390 |
غریبانه به یاد تو قطرات اشک از آسمان دیدگانم بر صفحه دل باریدن گرفت


و نسیم هم نام تو را ای عشق بر من میخواند
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پنجم دی 1387 |