تبليغاتX
سفری به درون
در ساحل انتظار

غریبانه به یاد تو قطرات اشک از آسمان دیدگانم بر صفحه دل باریدن گرفت

 

 

و نسیم هم نام تو را ای عشق بر من میخواند

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 12:42 بعد از ظهر |

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

شايد روزي تمام تكيه گاه هاي دنيا براي نگه داشتن سرم در مقابل تمام وجودم كم بيارند

 

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |

كلاغ سيا ها

سياه و زشت هستند اما با تمام زشتي كه دارند بازم زير اسمان خدا بلند بلند قار قار مي كنند

وقتي به ارامگاه عزيزانت ميري صداشون را مي شنوي اونا چون زشتند خجالت مي كشند تو شهر باشن چون به هر كي سر مي زنند به جاي خوشامد گويي با سنگ پذيرايي ميشن اونا كه دوست ندارن كسي را ناراحت كنند ميرن قبرستان با مرده ها درد دل مي كنند چون مرده ها تنها كسايي هستند كه از خواندن اون خوشحال ميشن براي همين كلاغ سياه ها هميشه قار قار ميكنند تا سكوت قبرستان را بشكنند كه يه وقت مرده ها دلشون نگيره

بيچاره كلاغ سياه ها

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |

                      كوه                                       

بر فراز كوه اميد ايستاده ام هوايي پاك سكوت

 

 

 صداي كلاغ ها

 

 

صداي خسته پير كوه انرژي مي گيرم

 

برجك هاي بزرگ از اينجا بند انگشتي بيش نيستند

 

براي رسيدن به قله لحظه شماري مي كنم مهم اينه كه از چه راهي به قله برسم چون از اون بالا فقط يك

 

منظره را مي توان ديد

خسته نيستم اميد در دل دارم

پيش خواهم رفت تا به اوج برسم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |

 لب فرو بسته ام تا تصاویر را دنبال کنید

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |

بوسه یعنی لذت دلداگی

بوسه یعنی پروانه شدن

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی ما شدن

بوسه یعنی لحظه ای با دلبری تهنا شدن

بوسه با تو بر دلم مهری زند

بوسه بی تو یعنی رسوا شدن

بوسه رمز دل عاشق و معشوق  

طعم شیرین عسل از بوسه است

بوسه بر لبانت میزنم تا بگویم راز دل را

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |
 

برای اولین بار فهمیدم که بی تو زندگی حقیقت ندارد

برای اولین بار معنای بوسه را فهمیدم

برای با تو بودن ...

با تو به اوج رسیدم بی تو پوچم

با تو رقصیدم با تو خندیدم برای تو گریستم و برای تو مردم

باز دل هوای تو را کرده تو آنجا ایستاده ای و من چون شمع می سوزم و میگریم و آب می شوم تا تو بیایی

sham

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |

 

دلم غوغاست از انتظار یار دیدگانم سویی ندارد نفسی در سینه برایم نمانده گفته می آید به امید دیدنش تا به حال سرپا مانده ام کاش زمان سپری شود کاش بیاید و مرا از دلهره رهایی بخشد

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |
به نام عاشقترین عاشق

برای او مینویسم

از دیار غریب عشق باز میگویم دیار عجیب مجنون

 از ساحل انتظار

 از فانی نشدن از ماندن

love

 از لیلی ها از مجنون ها

 از بودن ها از معشوق ها 

عشق فراموش شده از یاد رفته

 از گل های لگدمال شده

 

شاید سرنوشت را بتوان تغییر داد شاید تاریخ عاشقان زیادی به خود دیده باشد اما هر عشق یک نیاز یک یار و یک بار تکرار شده عشق آشنای دیروز و رقیب امروزماست و تا خدایی عاشق داریم عشق ها به روز می شوند اما خدا کند که عشق ما همان بماند و هر روز آپدیت نشود

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 4:26 بعد از ظهر |
love
+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 11:20 قبل از ظهر |

؟؟کجا؟؟

از مادر که متولد شدم گفتم اومدم یه جای بزرگتر به راه افتادن که رسیدم می خواستم بروم به یه جای بزرگتر حالا که به اینجا رسیدم دعا می کنم برگردم به سر جای اولم درست تاریک بود تنگ بود تنها بودم اما هر چی بود خودم بودم نه حالا که برای ۱دقیقه خودم بودن حیرانم

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 11:6 قبل از ظهر |
نفسم را نگير!

براي زندگي نفس بايد كشيد بهانه اي براي نفس هايم نداشتم اما اومد به من نفس داد تا زندگي كنم اما حالا كه نفس هايم جون گرفتن رفته نميدانم الان بايد چطوري نفس بكشم نفس هايم به شماره افتاده...

عصباني بودم اون رفت براي هميشه تنهاشده بودم ....

حالا كه هوا اين همه سنگين شده به اكسيژن نياز دارم بايد براي يه بار هم كه شده بياديا من را ببرد پيش خودش شنيدم اونجا بدون نفس كشيدن زندگي مي كنند شنيدم اونجا درياي خون نيست شنيدم اونجا ساكت صدايي نمي شنوي شنيدم همه چيز مثل شيشه شفاف مثل آب روان و مثل خاك ساده و مثل كوه عظيم و مثل آفتاب روشن...

اگر نيايد و من با خودش نبرد ميدوني چطوري بايد نفس بكشم؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |
  کسی با سکوتش،

                 مرا تا بیا بان بی انهتای جنون برد

                 کسی با نگاهش،

                 مرا تا در ندشت دریای خون برد

                 مرا باز گردان

                 مرا ای به پایان رسانیده

                 آغاز گردان!

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 3:28 بعد از ظهر |

ای والاترین با تو می گویم راز این دل دردمند را از جدایی از عشق از تنهایی با تو می گویم که تنهاترین تنهایی

از روزگار بی مروت از دنیای فانی به تو می گویم از سنگینی جسم از تشنه گی روح آری با تو که با عظمتی با تو که کوهی با تو که تنها با منی در منی از دیدگان خون می چکد برای دیدن تنها امید روزگارانم لحظه شماری می کنم از بی باکی دل از ترس از اینه نگاهت از دریچه امید از پرتگاه غم از ابر اسمانی دلت از آنچه که اه نمیدانم این دل خون را چگونه تسلی دهم ای زمانی که مهر سکوت بر لبانت زده ای ایا نمی بینی یتیمان دل را ایا نمی بینی درد را آیا نمی بینی از اسمان خونین رنگ طفلان بی پدر را چگونه ای دنیا رحم نمیکنی  و باز در خود می پیچم و  این روزگار بر من رحم  نمی کند

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |

از زمان  از زمين از نياز از من به تو

با ياد تنها عزيز از دست رفته زندگي ام

از خاك مي نويسم كه با بي رحمي هر چه تمام از من ربود

كوه

 يار همراهم را

از خاكي كه من وتو از انيم و بر ما نيز رحم نخواهد

 كرد

 

اي كوهي كه با عظمت اجداد ديرينه ما

 مقابلمان قد افراشته اي

چگونه

 بر ما سخت مي گيري در حاليكه تو خود از ما بوده اي

 

 پدران و مادران ما در خود جاي داده اي

و هر ذره از وجودت ياد آور عزيزي ديرينه است

ذره ذره وجودت عشقي است بي پايان

در دل خود چه را پنهان مي كني

چيزي كه من روزي از آن مي گريختم

 درد از چه مي كشي از چيزي كه با آن گذر ايام

 داشته ام

 نه تو خود نمي داني

 من براي ان چه تاوان هايي كه نداده ام

 از براي من نگو چيزي را كه خوب ميدانم

از براي من بگو كه تو خود چه كرده اي

 

؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 9:44 بعد از ظهر |

 

با عشق 

 

؟ باعشق؟ 

قسم به عشق

حرفي نبود بي عشق

با عشق

قسم به عشق

با عشق

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 0:40 قبل از ظهر |

 

باز من وتنهایی و قلم

 

در سکوت لحظات در اندیشه فردا در انتظار سپیده صبح با تنی خسته تر از همیشه میان خاطراتم تصویر

 افق تداعی گر چیست ؟ نمی دانم اما باید بدانم افقی با رنگ طلایی افقی بر ساحل انتظار نخلی

 خمیده پرنده ای بی آشیان مرغان دریایی لحظه به لحظه امواج ساحل به سوی اسمان دست درازی

 می کنند گلبرگ های گل یاس بر روی امواج سوارند مسافران فردا در کشتی امید به سوی جزیره مجنون

 نمی دانم که میدانند در ان سوی خط افق چه در انتظارشان است اما شاید ندانند که روزی  خواهد امد

که باز در این ساحل لنگر خواهند انداخت و همچو من در این انتظار خواهند سوخت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 8:43 قبل از ظهر |

برای رسیدن به کلبه دل
از مزعه افتاب گذشتم
از میان دشت شقایق ها
از بلندی کوه فرهاد
از ساحل مجنون
از دیار لیلی
در افق انتظار در دریای طوفانی دل به انتظار نشستم
بر سپیدی صبح لبخند زدم
بر بال پرستوها سوارم به سوی افق دلت پیش می ایم
بر پهنای اسمان دلت بر افق چشمانت به وسعت دریا
گندم زاری بلند نسیمی روان بلبلکان آوزا خوان پروانه ها رقصان شقایق ها عاشق عاشقان بی تاب
از جنس زمینی ها اما فرشته وار !حیران و سرگردان در پرتگاه زمان


گویی میان ما

از من تا به تو فاصله تا کجاست


+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |
 

با نسیم صبحگاهی همراه شدم سوار بر ابر باران به سوی دشتی از شقایق ها همسفر پروانه ها گذر از کویر سوزان انتظار تکیه بر تک درخت عشق .

به امید دیدارت این چنین سراسیمه گشته ام می بینی؟؟؟

 

پیش می روم در کویر انتظار سرابی نیست !!! به کدامین امید نمی دانم

دستان خسته ام را به سوی اسمان دراز می کنم دعا می کنم دعا دعا دعا می دانم که می بینی

اشکی سراسیمه از آسمان دیدگانم بر کویر دلم جاری گشت

 

                                            

باز از پنجره امید می نگرم اما پرتگاه نا امیدی

می خواهم بدانم

برای زندگی برای عشق برای پروانه ها برای شقایق ها

باید بدانم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 9:24 قبل از ظهر |
تو     ر ا       به      دادگاه     خواهند     کشید

 

شاید   به       حبس ابد      محکوم        شوی

 

جزییات       جنایت        معلوم             نیست

 

اثر  انگشتت  را روی قلبی شکسته یافته اند!!!

 

"نا شناس"

من

      دادگاه

                     محکومیت

    حبس ابد

            همش یه دروغ محض  لعنتی!!!

 

اعتراف :

اخه اون یه قلب شیشه ای داشت

می خواستم ببینم قلب شیشه ای چی جوریه

اما!!!

وقتی قلبش را داد بهم منم اون را انداختم

دیدم شکست!!!

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 9:31 قبل از ظهر |

می رود عمر ولی خنده به لب بايد زیست!

غنچه خنديد ولي باغ به اين خنده گريست
غنچه آن روز ندانست كه اين گريه ز چيست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل
گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست
باغبان آمد و يك يك همه ي گلها را چيد
باغ عريان شد و ديدند كه از گل خالي است
باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگي اش را نتوانم نگريست
من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فاني است
همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گياه
اين چنين است همه گاره جهان تا باقي است !!!
گريه ي باغ از آن بود كه او ميدانست
غنچه گر گل بشود هستي او گردد نيست !!
رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود
مي رود عمر ولي خنده به لب بايد زيست !!!

 

می بینی

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من
 
در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابرنمي دانم چرا ؟
 
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |
  • وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را می بینند ولی وقتی قلبی می سوزد کسی شعله اش  را نمی بیند   
+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 11:19 قبل از ظهر |

 

 

 

 

یه پنجره یه دیوار با یه قاب یه نقشه یه عکس خیالی یه گلدون خالی

یه قالیچه رو دار قالی مونده هنوز نیمه تموم

یه صدا یه بلبل یه قناری یه کلاغ سیاه

یه عالمه ستاره تو اسمون طوفانی

دو تا چشم یکی اشک یکی خون

یه قلب هزار تیکه یه  دل خون خون

دو تا پا یکی برو یکی شل

یه انگشت اشاره به  دور دور

یه فریاد بلند و رسا یه زجه شیون کنان

یه کوه بلند بلند یه ساحل بی افق

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 11:19 قبل از ظهر |
به گل نگریستم گلی که مظهر زیبایی است گلی که عطر افشانی می کند گلی ککه مظهر عشق است
با هر که سخن از گل می گویی ستایشش می کند اما من نظری بر خلاف آن دارم و این را می دانم دنیا فریبنده است پس گلی که مظهر زیابیی است هم فریبنده است زیرا عمر گل کوتاه است و دنیا هم چنین است گل همه را جذب خود می کند دنیا هم گل را برای بهترین دوستت هدیه می دهی و دنیا را هم گل خار دارد دنیا هم گل عطر مست کننده ای دارد دنیا ارزوهایی مست کننده گل را زمانی که در عشق شکست خورده ای نمی خواهی ودنیا را هم وقتی به ارزوهایت نرسی رها می کنی گل هر چه هست باعث زشتی ها و زیبایی هاست گل اگر نبود می توانستی ریگ بیابان را هدیه کنی چون دیگر زشتی وزیبایی قابل تمایز نبود !!!
+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 5:33 بعد از ظهر |

عشق سرمینی تازه و خارق العاده ای است که بایستی در آن

جست جو و کندو کاو کرد


سرزمینی پر هوس که دره های پنهان و دره های کوچک هیجان انگیز و رودخانه ای از عسل جاری است

alamas

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 8:42 قبل از ظهر |

یک دو سه شروع شد

از بس میان دلبستگی به تو عادت کردم نمیدانم که چه بر سرم آمد

هر روز در آیینه دنبال نشانی می گردم که چهره ام را تشخیص دهم نمیدانم چه کسی به آیینه گفت که نهانش کن

 

در پیاله ای لبریز از آب نگریستم باز هیچ ندیدم

 

دست بردار نیست گویی دیگر نیازی به چهره غمگینم نمی بینی به قدری گریستم که اشک چهره ام راپاک کرد

 تیک تیک می شنوی هنوز صدایی از میان تکه گوشتی به نام قلب می آید

ضجه ای میزند نمیدانم چیست اما از بس نالیده صدایش از قعر چاه به گوش میرسد رنگش نگون گشته سیاه سیاه

 

ای وای که باید قفل این کلبه متروک را بگشاید هیچ نمی دانم زبان قادر به گفتن راز کلبه دل نیست دلی که به وسعت دریا بود و چشمانی که به دوردست ها می نگریست شمع وجودی که تا صبح به امید سپیده می سوخت و آرام گریست ، رازهایی که در کنج دل بود:

 شیشه بخار گرفته ای که وقتی بر رویش نوشتم

دوستت دارم آرام گریست

 

و ساحلی که ردپایی از عشق

به جا مانده بود ,و غروبی که رنگش طلایی بود

به شقایقی که در میان کویر ایستاده بود

 

و روزی که تا خود صبح دعا کردم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 7:11 بعد از ظهر |

در پی تو آمدم از همه گدشتم به امید نیم نگاهی قدم به قدم تعقیبت کردم اما تو گذشتی برای با تو بودن ثانیه ها را نشان کردم اما میان ثانیه ها شکستی برای آخرین بار صدایت کردم اما تو گذشتی با دست تکانت دادم تکان نمی خوردی به چشمانت خیره شدم مرا نمی دیدی گویی مرده ام !!!

اینجا زمان متوقف شده است

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 1:41 بعد از ظهر |

زنده با خاطرات جوانی امید به خنده های کودکانه دلگرم به سو سوی چراغ پیه سوز بر روی طاقچه در شبی تاریک  

 

 

 

در صحرایی بی پایان سرگردانم خاکی سرخ  و داغ

 نه آرامم نه بی تاب نه زنده ام نه مرده  شاید مرده ای متحرک !!!

 دارم پرواز می کنم اما فقط با دستانم بالی نمی بینم به عمق افکارم می رسم سوالاتی مبهم بر خاک سرخ با  قلم انگشتانم می نگارم تمامی انچه را که ملکه ذهنم شده

 در سکوتی شکست ناپذیر ...

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |

زل زده بودم تو چشاش یه چیزی می گفت یه جا دیدمش
...........

برای نوشتن قلم عشق می خواهم برای قلم جوهر عشق
برای نفس کشیدن امید می خواهم امید، عشق می خواهد
برای خندیدن زمان می خواهم زمان با عشق در پس ثانیه های سکوت ،زمان برای نفس کشیدن اما نفسم در پس پرده حیا حبس شده دلتنگ گریه ام اما سر به روی شانه ... پس چگونه از دوست داشتن بگویم که زبانم مرا بنده نیست نی می خواند از تو دلم گریست شیشه نازک دل شکست چشم بر هم فرود آمد که را به تصویر می کشد دستانم به سوی که نشانه می رود بوی یاس در کوی دلم پیچید قفل راز دلم شکست اما که تاب شنیدن دارد
از عشق می گویم عقل هی میزند کجا اما عشق نمی شنود باز داد می زند ایست عبور اما عشق می گذرد بر ایستگاه تسلیم امید نبود تا کاروان بعدی به انتظار نشستم که بیاید اکنون چه روزی است من اینجا چه می کنم فقط از زمان که گذشت یک تصویر به یاد دارم پس عقل کجاست ؟ بر درب کلبه دلم که می کوبد؟ صدایی ،نجوایی ...کیستی؟ جوابی نیامد درب گشوده شد با عجله امد گفت برو اینجا خانه من است !!! پایم نای رفتن ندارد گفت :با من نمی توانی بمانی گفتم :چرا؟گفت اینجا عقل جایگاهی ندارد به عقل گفتم برو نرفت
سر به سرش گذاشتم خندید و رفت گفتم حالا بمانم گفت باید کور شوی چشم نمی خواهد دست در دیده کردم جفت چشمان را در آوردم
گفتم حالا چه گفت می شنوی گفتم باید بشنوم فریادی زد که دیگر نشنیدم سکوت بود و سکوت گفتم بمانم لبانم آتش گرفت لبانم را هم از من گرفت ماندم نمی دانستم هنوز هست؟؟؟ اما دلم گرم بود از گرمایش بهره گرفتم همه هستی مرا گرفت اما هنوز امید داشتم حسد می برد که چگونه کور وکر ولالی این همه توان می آورد ای عشق تو بدان برای گرمای وجودت امیدوارم همه هستی را نثارت کردم لا اقل گرمایت را ببخش با کمال نا باوری گرم شدم ؟؟؟ می دانستم که دل داری آمدی نفهمیدم چگونه آمدی دلدام زندگی ام را فدای یک لحظه گرمی وجودت کردم ای عشق !!!

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |

بند بند وجودم از هم گسیخته

از بس میان دلدادگی ها از بس میان نامردمی ها دست و پا زده ام در صحراي بي انتهاي شقايق ها در كوير سوزان انتظار ديگر تواني نمانده با دوبال عشق بر پهناي بلند آسمان آبي دلت به پرواز در آمدم در كهكشان راه وصال بي وقفه مي روم با اميد با تو بودن گذشتم از هر عشقي به غير عشق تو همان روزيكه در جايگاه بلندي فرياد بر خواهم آورد دوستت مي دارم در زورق دريايي به وسعت مهربانيت شناورم با قلم عشق بر تخته سياه دلم با رنگ آبي آسمان ديدگانت نوشتم بي تو هرگز

 اما آبي بودنت من را نگران مي كند دلهاي آبي را كسي درك نمي كند

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 1:26 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar